مقاومت برای حفظ ایگو در کوهنوردی
یکی از قدیمیترین پرسشهایی که همواره دربارهی کوهنوردان سرسخت مطرح بوده این است که چرا بعضی از آنها تا آستانهی مرگ ــ و گاهی خودِ مرگ ــ برای رسیدن به قله ادامه میدهند.
برای بسیاری از تماشاگران بیرونی، این رفتار غیرقابلفهم است. رایجترین توضیحی که اغلب از سوی این کوهنوردان شنیده میشود نیز معمولاً چیزی شبیه به «کششی درونی و غیرقابلتوضیح» است.
اگرچه تمام فعالیتهای صعود به ارتفاعات را ذیل عنوان کلیِ «کوهنوردی» قرار میدهیم، اما همهی کسانی که در این مسیر قدم میگذارند، از منشأ روانی و انگیزهای یکسانی برخوردار نیستند. حتی برای بسیاری از کوهنوردانِ منطقی و قاعدهمحور نیز رفتار همکیشان سرسختشان افراطی بهنظر میرسد؛ نوعی لجاجت مرگبار و شکلی از دیوانگیِ قابلپرهیز.
اما برای کسی که آن کشش را تجربه کرده، ماجرا معمولاً تا این اندازه ساده نیست.
سالها این پدیده را با واژههایی چون جاهطلبی، اعتیاد به آدرنالین، وسواس، یا عشقِ کور به کوه توضیح دادهاند. بااینحال شاید بخشی از حقیقت در جایی عمیقتر و شخصیتر پنهان باشد:
در رابطهی انسان با ایگوی خویش.
نه آن معنای سطحی و مبتذلی که این روزها از «ایگو» ساخته شده، بلکه ایگو بهعنوان هستهای که انسان سالها برای ساختنش جنگیده است:
شخصیت،
استحکام،
توانایی،
اعتبار،
و تصویری که فرد از خویشتنِ خویش در جهان بنا کرده است؛
تصویری ساختهشده با رنج، شکست، دیسیپلین، خطر و تابآوری.
برای چنین انسانی، عقبنشینی همیشه صرفاً یک تصمیم تاکتیکی نیست. گاهی بهشکلی دردناک شبیه ترک برداشتنِ تصویری است که سالها از خود ساخته است.
شاید به همین دلیل است که بعضی کوهنوردان تا مرز نابودی ادامه میدهند؛ نه فقط برای فتح یک قله، بلکه برای حراست از چیزی که به زندگیشان معنا، انسجام و قابلیتِ تحمل میبخشد:
آن پیکرهای که از مفهوم انتزاعیِ «خود» ساختهاند.
انگار آنجا، در زیر قله، نبرد فقط میان انسان و کوه نیست؛
میان انسان و تصویری است که از خودش دارد.
تناقض اغلب از جایی آغاز میشود که ارزشها و معیارهای یک جهان ذهنی، با جهان ذهنیِ فردی دیگر سنجیده میشود. برای بسیاری از انسانها، معیارهای موفقیت، عقلانیت و «رفتار درست» عمدتاً از بستر جمعی، فرهنگ یا عرف پذیرفتهشده اخذ میشود. بنابراین هنگام مواجهه با رفتاری چون تلاش وسواسگونه برای رسیدن به قله، آن رفتار با معیارهای عمومی سنجیده و اغلب غیرمنطقی تلقی میشود.
اما برای فردی که ارزشهایش را نه صرفاً از عرف، بلکه از تجربهی زیسته، رنج، انضباط و مواجههی مستقیم با مرزهای وجودی خود ساخته، همان رفتار میتواند کاملاً منطقی و حتی ضروری باشد؛ هرچند از بیرون افراطی یا نامفهوم بهنظر برسد.
کسی که هیچ ایگویی ندارد ــ یا ایگویی فاقد لایههای عمیق و ریشهدار دارد ــ احتمالاً هرگز وارد چنین مسیرهایی نمیشود. در سوی مقابل، کسی که کاملاً بردهی ایگوی خویش باشد و تمام هستی خود را با آن یکی بداند نیز شاید نتواند در لحظهی لازم، تصمیم شجاعانهی عقبنشینی را بگیرد.
این روزها بسیار دربارهی «کشتن ایگو» میشنویم؛ اغلب از سوی کسانی که شاید هرگز آنقدر برای ساختن چیزی در وجود خود نجنگیدهاند که نابودیاش برایشان دردناک باشد. اما شاید بلوغ
نه در «کشتن ایگو» (به توصیه عافیتطلبان و جنگ گریزان)، بلکه در شناختنِ آن باشد؛ در کنترل کردن آن باشد و نه برده او شدن.